یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

سلام هی حتی...

مور ؛ چه میداند که بر دیواره اهرام میگذرد یا بر خشتی خام
تو آن بلند ترین هرمی که فرعون تخیل میتواند ساخت
و من آن کوچکترین مور
که بلندای تو را در چشم نمیتوانم داشت
چگونه اینچنین که بلند بر زبرماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای میگیری
در زیر مهمیز کودکانه بچگکان یتیم
پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمیشناختم که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزار وصله دار به پا کند ،
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد ....
...
آه ای خدای نیمه شب های کوفه تنگ
ای روشن خدا در شب های پیوسته تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر ....
شب از چشــم تـــو ، آرامش را به وام دارد
و طوفان ، از خشــم تــو ، خروش را
کلام تــو ، گیــاه را بارور میکند
و از نفست گـُل می روید
چـــاه از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است
سحر از سپیده ی چشمان تو می شکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست ، که وام دار تو نیست
...
لبخنــد تــو ، اجازه زندگیست
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست ....
به پای تـــو می گریم ....
با اندوهی ، والاتر از غم گزایی عشق
و دیرینگی غم ....
برای تو با چشم همه محرومان می گریم ؛
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام ، شعر شبانه توست ....

۲ نظر:

reza گفت...

اين روزها، روزهايي بود كه چيزهاي جديدي رو، تجربه كردم.

ناشناس گفت...

لبخنــد تــو ، اجازه زندگیست
این جمله را خیلی خوب درک میکنم...